تبليغاتX
گلبرگ و ضحي
گلبرگ و ضحي
آري آغازدوست داشتن است گرچه پايان راه ناپيداست من به پايان دگرنيانديشم كه همين دوست داشتن زيباست
دوشنبه ششم خرداد 1387
زندگی امير جعفري

آیین قند و عسل بابا

شايد شش سال پيش زماني كه مجموعه طنز بدون شرح از تلويزيون پخش مي‌شد، كسي فكر نمي‌كرد امير جعفري روزي يكي از بازيگران موفق تلويزيون و سينما در وادي طنز شود، اما امير جعفري تنها در وادي طنز موفق نبود، زماني كه در ماه رمضان سال گذشته در مجموعه پربيننده «ميوه ممنوعه» در نقش جلال فتوحي پسر علي نصيريان بازي كرد، همه به هنر او يقين پيدا كردند كه امير جعفري از جنس هنر است... در شهريورماه سال 86، امير جعفري و همسرش كه او هم هنرمند است، صاحب يك پسر كاكل‌زري شدند كه نامش را آيين گذاشتند... امير جعفري اين روزها بيش از پيش خوشحال است چرا كه زندگي با پسر بانمكش و در كنار او بودن را به هر چيزي ترجيح مي‌دهد. ما در اولين روزهاي فروردين‌ماه سال 87، علاوه بر عيد ديدني كه به خانه امير جعفري در يكي از كوچه‌هاي محله سعادت‌آباد رفته بوديم، تصميم گرفتيم يك گزارش هم از اين خانواده هنرمند تهيه كنيم، بازي پدر شيطون با پسر شيطون... پدري كه در هنر بازيگوش است و هر نقشي را به خوبي ايفا مي‌كند و حالا پس از سال‌ها تجربه در نقش‌هاي متفاوت با پسرش بازي مي‌كند، نمي‌خواهيم در مقدمه خيلي از چيزها را فاش كنيم، گفتگويي با اين زوج هنرمند انجام داديم و همچنين گزارشي از بازيگوشي امير و آيين هم تهيه كرديم، گرچه بايد اشاره داشت كه همسر امير جعفري «ريما رامين‌فر» از قرار گرفتن مقابل دوربين خودداري كرد و به همين خاطر از خوانندگان خانواده‌سبز عذرخواهي كرد. اما به عنوان همسر امير جعفري، بازيگري كه حالا حالاها نقش‌آفريني‌اش در مجموعه ميوه ممنوعه از خاطره‌ها و يادها نمي‌رود، پاسخگوي پرسش‌هاي ما بود...

 

آغاز بازيگري

از سال 69 تا 71 در كانون تئاتر تجربه بودم، پس از آن به مدت 6 سال در اين زمينه فعاليت كردم، اما نه خيلي حرفه‌اي، در اين مدت نيز در دانشگاه تمرين كردم، تا اين‌كه در سال 77 اولين كار حرفه‌اي‌ام را با نام «رقص كاغذ پاره‌ها» به كارگرداني آقاي يعقوبي انجام دادم و به خاطر همان ايفاي نقش، جايزه بهترين بازيگر تئاتر را در آن سال دريافت كردم. آن جايزه باعث شد كه انگيزه‌ام دوچندان شود و تئاتر را جدي‌تر و حرفه‌اي‌تر ادامه دهم و همين طور هم شد تا جايي كه در سال 79 جايزه اول و در سال 80 جايزه دوم جشنواره فجر را دريافت كردم، در سال 81 به پيشنهاد تلويزيوني براي همكاري در مجموعه بدون شرح پاسخ مثبت دادم كه فكر كنم كار بسيار درستي انجام دادم. فرهاد آئيش مرا براي بازي در بدون شرح انتخاب كرد، كسي كه در فيلم سينمايي «مكس» هم در كنار او بازي كردم، او در تئاتر كارهايم را دنبال مي‌كرد، خودش مي‌گفت: امير طنازيت باعث انتخاب تو در بدون شرح شده است، يادش بخير... روزها چرا اين قدر زود مي‌گذرد.

عشق من

تئاتر، عشق من است، اگر تئاتر، مرا تامين مي‌كرد، شايد اصلا به تلويزيون و سينما رو نمي‌آوردم اما ما هنرپيشه‌ها كه آب و هوا نمي‌خوريم، ما هم هزينه داريم. در حال حاضر هم تمامي تلاشم را بر روي تئاتر متمركز كردم. چرا كه تئاتر برايم جذاب‌تر و شيرين‌تر است.

آشنايي و ازدواج به واسطه تئاتر

ريما رامين‌فر همسر امير جعفري مي‌گويد: ما در تئاتر با يكديگر آشنا شديم، فكر مي‌كنم سال 73 بود كه در يك نمايش به عنوان دو جلاد با هم همكار شديم و پيش از آن نيز يك سال در كلاس‌هاي آقاي سمندريان، همكلاس بوديم.در آن زمان، امير خيلي مرا راهنمايي مي‌كرد و در زمينه تئاتر راهنمايي‌هاي او موثر و سازنده بود. (جعفري مي‌گويد: البته راهنمايي‌هاي ريما بيشتر بود، او يك فرشته است كه تنها دو بال كم دارد).

از رامين‌فر مي‌خواهيم كه خودش را بيشتر معرفي كند و او مي‌گويد: ليسانس نمايش و فوق‌ليسانس كارگرداني دارم. كار حرفه‌اي‌ام را از سال 76 با نمايش «شب بخير مادر» آغاز كردم. سال 77، «زمستان 66» را كار كردم، در سال 78، رقص كاغذپاره‌ها و سال 79، نوشتن نمايشنامه «پس تا فردا» و بازي در آن كه موفق به دريافت جايزه سوم نمايشنامه‌نويسي شدم در سال 80، هم در «يك دقيقه سكوت» بازي كردم كه جايزه دوم بازيگري را گرفتم.

پس از آن، بازي در نمايش زمزمه مردگان و گرفتن جايزه اول بازيگري، از كارهاي تلويزيوني‌ام هم در سريال بدون شرح به عنوان نويسنده حضور داشتم، همان مجموعه‌اي كه اولين كار تلويزيوني امير بود. در سريال «من يك مستاجرم» به عنوان بازيگر حاضر بودم وتنها كار سينمايي‌ام فيلم «نان، عشق، موتور1000» است.

كدام يك

امير مي‌گويد: تئاتر را از همه هنرها بيشتر دوست دارم، اما اين دليل نمي‌شود كه به هنرهاي ديگر علاقه‌اي نداشته باشم. اما همسرش چه نظري دارد: «هر سه را به يك اندازه دوست دارم، هيچ‌گاه خودم را مقيد نكردم كه از ميان آنها يكي را به عنوان بهترين انتخاب كنم و تنها در آن حيطه فعاليت كنم.»

رامين‌فر مي‌گويد: من و امير حدود 11 سال با هم همكار بوديم و به طور كامل نسبت به هم شناخت داشتيم سرانجام اين 11سال آشنايي به ازدواج ختم شد.

خصوصيات امير

هيچ كس مثل همسر يك فرد نمي‌تواند خصوصيات اخلاقي شوهرش را بيان كند و حالا رامين‌فر در مورد خصوصيات اخلاقي امير برايمان مي‌گويد: امير، مهربان و خيلي خانواده‌دوست است، اما خب كم‌طاقت و گاهي اوقات عصبي است كه البته هر انساني گاهي اوقات عصبي مي‌شود. و اما مشخصات رامين‌فر از زبان امير جعفري: «هر چي بگم كم گفتم، مهربان، انسان‌دوست و از معدود افرادي كه هيچ وقت خنده از لبانش محو نمي‌شود.»

اما بد نيست بازي امير را از نگاه همسرش بنگريم: «به عقيده من امير خيلي روان و راحت مقابل دوربين بازي مي‌كند، تا جايي كه بيننده احساس نمي‌كند كه اين بازيگر، نقش بازي مي‌كند. به عبارتي در بازي امير اغراق ديده نمي‌شود براي مثال بازي در ميوه ممنوعه    بود.

كار در خانه

امير در خانه كار مي‌كند يا نه؟ همسرش مي‌گويد: «تا زماني كه پسرمان به دنيا نيامده بود، امير هيچ علاقه‌اي به كار در خانه نداشت، جز در مواقع بحراني. اما با آمدن آيين، ديگر مجبور شد كه بيشتر به من كمك كند و بيشتر در خانه بماند، گرچه حالا يكي از تفريحات او بازي با آقا پسرش است كه ساعات زيادي از روزش را صرف آن مي‌كند يعني زماني كه از خواب بيدار مي‌شود تا زمان بيرون رفتن از خانه، امير و آيين را نمي‌توان از هم جدا كرد.

و آيين جعفري

اگر تا سال گذشته به خانه اين زوج مي‌رفتي، احساس مي‌كردي كه سر و صدايي در اين خانه نيست اما حالا كاملا وجود پسر خوشگل‌شان را حس مي‌كني. آيين جعفري پسر امير جعفري، عشق بابا، ناز مامان... زن و شوهر بيشتر با اين ديالوگ، پسرشان را صدا مي‌زنند... از امير مي‌خواهيم بيشتر در مورد پسرش برايمان صحبت كند و او هم، همين كار را كرد:

 راستش را بخواهيد، ابتدا دوست داشتيم بچه‌مان دختر باشد، در واقع زياد فرقي نمي‌كرد اما فكر مي‌كرديم دختر باشد بهتر است اما پس از به دنيا آمدن اين قندعسل ديديم كه هيچ فرقي نمي‌كند، هر كدومشون يك گلي هستند.

 آيين يك نام قديمي است، چند تا اسم كانديد كرديم كه در نهايت «آيين» به معناي راه و روش انتخاب شد كه به فاميلش هم مي‌خورد، «راه و روش جعفري»...

 وقتي آيين از خواب بلند مي‌شود، بابا اين شعر را با لهجه‌اي خاص برايش مي‌خواند: «سلام سلام ستاره، همچين پسري كي داره، همچين خواب آلويي كي داره!.» امير مي‌گويد: وقتي از خواب بلند مي‌شود تا يك ساعت ساكت است اما بعدش... دائم بايد با او بازي كني وگرنه... ضمن اين‌كه شازده، با خواب شب بيگانه است و بايد تا صبح با او بازي كنيم و سپس دم صبح همه با هم بخوابيم. حالا خوبه كارمند نيستم وگرنه اخراج مي‌شدم، تازه دم صبح با آقا مي‌خوابيم، ظهرم بيدار مي‌شويم اما اگر من و مادرش، صبح آن روز كار داشته باشيم كه هيچي، پشت فرمان و جايي كه بايد برويم، خوابيم.»

 با آيين، فوتبال بازي مي‌كنم، توپ را جلوي روروئك مي‌‌گذارم و او به دنبال توپ مي‌رود، از قلقلك خيلي خوشش مي‌آيد و سريع مي‌خندد. خداييش زياد اهل گريه و اين جور چيزها نيست جز اين‌كه غذاش كمي دير بشه، چون مثل باباش شكمو است اما اصولا بچه ساكتي است به شرطي كه هميشه باهاش بازي كنيم.

 هم من نيمه‌شعبان به دنيا آمدم و هم پسرم... آيين شش شهريور سال 86 به دنيا آمد، يعني شش ‌شش هشتادوشش... روزي كه ريما فارغ شد بيمارستان خيلي شلوغ و شب نيمه‌شعبان بود.

 آيين هشت ماهه است، به شما گفتم كه چگونه مي‌خوابيد، آن ساعات قبل از عيدش بود چون پس از عيد سيستم آيين فرق كرده و منتظر مي‌‌ماند من از سر تمرين تئاتر بيايم، تا با او بازي كنم بعد ساعت 4 صبح تا 6 صبح مي‌خوابد، بچه سحرخيزي است، تقريبا نمي‌خوابد و به جايش ما را مي‌خواباند!

فعلا    تئاتر

در حال حاضر بر روي يك تئاتر كار مي‌كنم كه به احتمال زياد از اوايل خرداد در تئاتر شهر سالن قشقايي، به اجرا در خواهد آمد كه در اين تئاتر با پانته‌آ بهرام، سعيد چنگيزيان، مسعود حجازي‌مهر همبازي‌ام، كيومرث مرادي كارگردانش مي‌‌باشد و نغمه صميمي‌‌ هم متن آن را نوشته است.

 براي يك سريال كه قرار است ماه رمضان ازيكي از شبكه‌ها پخش شود، پيشنهاد داشتم اما چون مشغول بازي در اين تئاتر بودم، نتوانستم بروم.

 با آقاي جيراني براي فيلم جديد سينمايي‌اش قرارداد بستم كه در آن فيلم با مهناز افشار و رامبد جوان همبازي هستم.

امير جعفري در يك نگاه

او كارشناس مديريت بازرگاني است، در كانون تئاتر تجربي سمندريان آموزش ديد. فعاليت در سينما را با فيلم «نان، عشق و موتور 1000» به كارگرداني ابوالحسن داودي و بازي در كنار اكبر عبدي آغاز كرد.

فعاليت در تلويزيون را با مجموعه بدون شرح به كارگرداني مهدي مظلومي در سال 81 اجرا كرد كه در آن مجموعه زوج خوبي را با «فتحعلي اويسي» تشكيل داد. وي تجربه دستيار كارگرداني را در پروژه‌هاي زيستن، راز مينا و همچنين منشي صحنه در «زيستن» را در كارنامه هنري خود دارد.

نان، عشق و موتور 1000 به همراه قارچ سمي (مرحوم رسول ملاقلي‌پور)، تردست و جنايت (محمدعلي سجادي)، مكس سامان‌مقدم از كارهاي بارز او در عرصه سينماست در ميان مجموعه‌هاي تلويزيوني بايد به نقش او در سريال‌هاي بدون شرح، كمربندها را ببنديم، من يك مستاجرم و بايرام اشاره داشت.

اما بازي او در دو نمايش مناسبتي براي ماه مبارك رمضان خيلي به چشم آمد، بازي در مجموعه براي آخرين بار كاري از اكبر منصور فلاح و بازي كنار يوسف تيموري، آرام جعفري، مهدي اميني‌خواه، سحر زكريا و... همچنين بازي در ميوه ممنوعه بسيار به چشم آمد.از نمايش‌هاي او در صحنه تئاتر بايد به رقص كاغذ پاره‌ها، شب‌هاي آدينيون، شب سيزدهم، در دل سنگ، يك دقيقه سكوت، رجيستور‌ها نمي‌ميرند اشاره داشت، ضمن اين‌كه در دو تئاتر به كارگرداني همسرش هم بازي كرد. «پاييز» و «همان هميشگي»...

او در سال 78 جايزه سوم بهترين بازيگر سال تئاتر را با بازي در رقص كاغذ پاره‌ها و در سال 79 هم جايزه اول را به خاطر بازي در سكوت و رجيستور‌ها نمي‌ميرند را از آن خود كرد.همچنين براي بازي در پاييز و همان هميشگي در سال 80، جايزه دوم بهترين بازيگر جشنواره تئاتر را نصيب خود كرد.

خنداندن هنر است

امير جعفري مي‌‌گويد: اصولا خنداندن مردم كار سختي است، بر همين اساس كار طنز كار مشكل و طاقت‌فرسايي به حساب مي‌آيد. اگر با اين نيت كه مردم را بخنداني جلو بروي مسلما موفق نخواهي شد. اما اگر خودت نقش را بگيري و سعي كني در آن فضا باشي به ‌طور حتم راحت‌تر با مردم ارتباط برقرار مي‌كنيد. من پس از هر كاري كه انجام مي‌دهم، عكس‌العمل‌هاي مردم را مي‌بينم، مردم ما تعارف ندارند. اگر راضي باشند صادقانه به زبان مي‌آورند، اگر هم ناراضي باشند باز هم صادقانه مي‌گويند.

 


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 16:33 توسط : (zoha ghorbani)
دوشنبه ششم خرداد 1387
هنگامه عاشقي

نوشته هایی از هرمز شجاعي‌مهر ۲


   سلام، در روزگاري كه طبیعت، دامن دامن گل‌هاي عشق و زندگي را بر بسيط خاك، پهن كرد و هر نفس كه فرو مي‌دهيم مفرح ذات است و نشاط‌آور جان، بايد كه قدر بدانيم اين ايام فرخنده را، چرا كه چرخ گردون هيچ عهدي نبسته كه به آن وفادار بماند. هيچ معلوم نيست اين دم كه فرو دهم برآرم يا نه؟ اما با طبیعت بايد زندگي كرد و با نگاه بهاري به آسمان و زمين و كوه و دريا نگريست. اولين آموخته ما از طبیعت، زيبائيست. زمين و زمان سبز و غزلخوان است.

يكي مي‌گفت: شب در حال رفتن است و ديگري مي‌گفت: صبح در راهست هر دو آنها درست مي‌گفتند اما در جمله دوم بارقه‌هايي از اميد و آرزو موج مي‌زند كه نشاط‌آور است. براي اين‌كه زندگي با طراوتي داشته باشيم بايد به دنبال چيزهايي تازه بود. حرف‌هاي نو و بديع را ياد بگيريم و در زندگي به كار ببنديم كه يادگيري چيزهاي تازه باعث خلاقيت است و وقتي خلاقيت توليد شد، نوآوري هم بوجود مي‌آيد و بهار زمان خلاقيت و نوآوري است زمان سرمستي و شوريدگي.

بسياري از ما اين‌گونه تصور مي‌كنيم كه ستاره شانس و اقبال ما در آسمان‌‌هاست و حتما بسيار شنيده‌ايد كه كسي از سر گله و شكايت بگويد: من در هفت آسمان حتي يك ستاره هم ندارم.

اين كه جاي ستاره‌ها هميشه در آسمان‌هاست هيچ جاي شكي نيست اما يادمان باشد. ستاره‌ شانس در آسمان‌ها نيست. بلكه روي زمين و به دنبال انسان‌هاي پرتلاش و با اراده است. به دنبال كساني كه قلب‌هايي سرشار از عاطفه و عشق دارند و چهره‌هاي نوراني‌شان هرگز بدون تبسم نيست. اين جمله را شايد بارها و بارها شنيده باشيد كه: «من همين جوري هستم» يا «من همينم كه هستم» و منظورش اين است كه شما بايد منو همين‌جوري قبول كنين، بد و خوب با هم و يا بدتر از اين... يعني من نمي‌تونم رفتارمو تغيير بدم و خلاصه كلام با زبان بي‌زباني مي‌گه: «بايد منو تحمل كني».

چرا بايد تحمل كنيم، بهار فصل تغيير و دگرگوني‌هاست. فصل نقطه سر سطر و آغاز عاشقيست. وقتي مي‌شود زندگي را با عشق اين همه زيبا و دوست داشتني كرد چرا با قهر، دعوا و...

همه‌چيز فاني است الا عشق كه هميشه باقي است.

ما بايد هميشه به دنبال شادي بگرديم چرا كه غم‌ها چه بخواهيم چه نخواهيم خودشان به سراغ ما مي‌آيند و ما را پيدا خواهند كرد. امروز را درياب و سرخوش و رندانه به كار دل بپرداز.

زندگي، شوق رسيدن به همان فردائيست كه نخواهد آمد.

تو نه در ديروزي و نه در فردايي

ظرف امروز پر از بودن توست.

زندگي كوتاه‌تر از آن است كه به خصومت بگذرد و قلب‌ها گرامي‌تر از آنند كه بشكنند. فردا طلوع خواهد كرد، حتي اگر ما نباشيم.

فرزانه‌اي مي‌گفت: اكتشاف عبارت است از مشاهده چيزي كه همه اونو ديده‌اند و بي‌اعتنا از كنارش عبور كرده‌اند.

اما مكتشف كسي است كه اونو ديده و به او فكر كرده است. با اين نگاه گفتگوي خار و گل را بخوانيد.

غنچه از خواب پريد                           وگلي تازه بدنيا آمد

خار خنديد و به گل گفت سلام            و جوابي نشنيد

                              خار رنجيد ولي هيچ نگفت

   

ساعتي چند گذشت                            گل چه زيبا شده بود

دست بي‌رحمي آمد نزديك                 گل سراسيمه ز وحشت افسرد

ليك آن خار در آن دست خليد            و گل از مرگ رهيد

  

صبح فردا كه رسيد                           خار با شبنمي از خواب پريد

                        گل صميمانه به او گفت سلام


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 16:6 توسط : (zoha ghorbani)
دوشنبه ششم خرداد 1387
حرف اول» رفيق عشق
بنام خدا

نوشته هایی از هرمز شجاعی مهر

حرف اول» رفيق عشق


  هرگاه در جمع خانوادگي‌مان، در مورد انجام كاري، مثلا براي ازدواج يكي از بچه‌ها، انجام سفر يا برگزاري مهماني‌‌هاي خانوادگي به مشكل برمي‌خورديم، پدرم جمله‌اي را بر زبان جاري مي‌‌كرد كه ملكه ذهن من شد: «براي انسان هيچ روزي باارزش‌تر از امروز نيست» اين جمله به ظاهر خيلي ساده و پيش‌پاافتاده به نظر مي‌‌رسه اما اگه به عمق اون توجه كنيم، مي‌‌بينيم كه معنا و مفهوم گسترده‌اي داره و با زبان بي‌زباني به ما مي‌‌گه امروز باارزش‌ترين و دست‌به‌نقدترين ساعات و لحظه‌هاي زندگي ماست كه در اختيار ما قرار داره و ما مي‌‌تونيم از اون به خوبي استفاده كنيم و اونو با ديروز و فردامون پيوند بزنيم و در نتيجه يك عمر خوب و پربركت براي خودمون بسازيم و در نهايت با هشياري و آگاهي، آينده خودمون رو رقم بزنيم. اين تفكر به ما ياد مي‌‌ده كه امروز به عبارتي اولين روز از بقيه زندگي ماست. البته ما از چند و چون بقيه زندگي خودمون اطلاعي نداريم و نمي‌‌تونيم هم داشته باشيم ولي در هر حال امروز آغازيه براي بودن، زندگي كردن و از نعمت‌هاي خدا بهره بردن.

امروز يعني آينده و آينده هم يك حادثه و اتفاق ساده و از سر اقبال و شانس نيست بلكه آينده همان چيزيه كه ما اونو مي‌ سازيم؛ با فكر، انديشه و فهم درست از روزگار در حال گذر.

ذهن ما مثل آهن‌رباست. افكار و انديشه‌هاي گوناگون كه در مقابل چشمان ما شكل مي‌‌گيرند، جذب ذهن ما مي‌‌شن، خواه اين افكار مثبت باشن يا منفي و در يك فرآيند پيچيده «فلسفه زندگي» ما رو مي‌‌سازن.

اين‌گونه است كه در مورد دوست و همنشين بسيار سفارش شده، چون بسيار تاثيرگذارن و باز به همين خاطره كه ما بايد براي داشتن يك زندگي شيرين و بانشاط، به زيبايي و اوج فكر كنيم. طبيعي است كه براي داشتن يك زندگي زيبا اول بايد نگاهمون رو زيبا و دوست‌داشتني كنيم. دلمون بايد مثل گوشمون شنوا و قلبمون بايد مثل چشمامون بينا باشه. وقتي چشم، گوش و زبان آدمي بينا شد، دلش هميشه بيداره. قلبمون رو با محبت و با عشق پيوند بزنيم تا درهاي آسمون به روش باز بشه.

وقتي مي‌‌تونيم با يك لبخند، دوستان زيادي به دست بياريم، با يك مهرباني دل‌هاي زيادي رو به خودمون جذب كنيم و با يك كلمه، دشمني‌ها رو به دوستي تبديل كنيم، چرا نه؟

هميشه سفرهاي طولاني و بزرگ، با يك قدم آغاز مي‌‌شه. كافي است قدم در راه بگذاريم. راه دوستي‌ها و صميميت ‌ها، راه محبت و عشق كه متاسفانه داره به افسانه‌ها پيوند مي‌‌خوره.

زندگي مثل يك درياست، هم مي‌‌تونه كشتي رو به جلو هدايت كنه و هم غرقش كنه، تصميم با ماست چون ناخداي كشتي زندگي، من و توييم. دوست روانشناسي دارم كه تجربه سي ساله‌اش را برايم اين‌گونه بازگو كرد: بعد از سي سال كار و تجربه درباره بيماران خودم، كساني را ديدم كه مي‌‌توانستند خوب پول دربيارن و كساني را هم ديدم كه مي‌‌توانستند خوب زندگي كنن ولي اكثر بيماران من كساني بودن كه بلد نبودن اين دو كار را با هم انجام بدن.

براي هم تكيه‌گاه، چراغ عشق و مهرباني و رفيق راه باشيم.

تا كي غم آن خورم كه دارم يا نه

وين عمر به خوشدلي گذارم يا نه

پر كن قدح باده كه معلومم نيست

اين دم كه فرو برم، برآرم يا نه؟

زندگي فاصله نفس‌هاست، با هر نفس‌مان، دوستي و عشق بپراكنيم كه سرشار از زندگي‌ست.

شاد و سربلند باشيد

هرمز شجاعي‌مهر



ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 15:34 توسط : (zoha ghorbani)
شنبه بیست و چهارم آذر 1386

بيا با من دلم تنها ترين است/

 نگاهت در دلم شور آفرين است/

مرا مستي دهد جام لبانت/

 شراب بوسه ات گيرا ترين است/

 ز يك ديدار پي بردي به حالم/

 عجب درمن نگاهت نكته بين است/

سخن از عشق ومستي گوي با من/

 سخن هايت برايم دلنشين است/

 مرا در شعله ي عشقت بسوزان/

كه رسم دوستداريها همين است/

نشان عشق را در چشم تو خواندم/

دلم چون كويي آيينه بين است/

 به من لطف گل مهتاب دادي/

 تنت با عطر گلها همنشين است/

دوست را هم تو باش آغاز وپايان/

 كه عشق اولي وآخرينست .


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 8:47 توسط : (zoha ghorbani)
شنبه بیست و چهارم آذر 1386

گاهی اوقات آرزو می کنم ای کاش تک پرنده

عاشقی بودم که میان صدها هزار پرنده بتوانم به

قله بلند سرزمین هستی برسم و پرواز کان نغمه

سر دهم که... من شیدای تو وعاشقانه دوستت

دارم


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 8:26 توسط : (zoha ghorbani)
شنبه بیست و چهارم آذر 1386

ماجراي يک عشق

به روي گونه تابيدي و رفتي

مرا با عشق سنجيدي و رفتي

تمام هستي ام نيلوفري بود

تو هستي مرا چيدي و رفتي

کنار اتظارت تا سحر گاه

شبي همپاي پيچک ها نشستم

تو از راه آمدي با ناز و آن وقت تمناي مرا ديدي و رفتي

شبي از عشق تو با پونه گفتم

دل او هم براي قصه ام سوخت

غم انگيزست توشيداييم را

به چشم خويش فهميدي و رفتي

چه بايد کرد اين هم سرنوشتي ست

ولي دل رابه چشمت هديه کردم

سر راهت که مي رفتي تو آن را به يک پروانه بخشيدي و رفتي

صدايت کردم از ژرفاي يک ياس

به لحن آب نمنک باران

نمي دانم شنيدي برنگشتي

و يا اين بار نشنيدي و رفتي

نسيم از جاده هاي دور آمد

نگاهش کردم و چيزي به من نگفت

توو هم در انتظار يک بهانه

از اين رفتار رنجيدي و رفتي

عجب درياي غمنکي ست اين عشق

ببين با سرنوشت من چها کرد

تو هم اين رنجش خکستري را

ميان ياد پيچيدي و رفتي

تمام غصه هايم مقل باران

فضاي خاطرم را شستشو داد

و تو به احترام اين تلاطم

فقط يک لحظه باريدي و رفت ي

دلم پرسيد از پروانه يک شب

چرا عاشق شدي در عجيبي ست

و يادم هست تو يک بار اين را

ز يک ديوانه پزسيدي و رفتي

تو را به جان گل سوگند دادم

فقط يک شب نيازم را ببيني

ولي در پاسخ اين خواهش من

تو مثل غنچه خنديد و رفتي
 

دلم گلدان شب بو هاي رويا ست

پر است از اطلسي هاي نگاهت

تو مثل يک گل سرخ وفادار

کنار خانه روييدي و رفتي

تمام بغض هايم مثل يک رنج

شکست و قصه ام در کوچه پيچيد

ولي تو از صداي اين شکستن

به جاي غصه ترسيدي و رفتي
 

غروب کوچه هاي بي قراري

حضور روشني را از تو مي خواست

تو يک آن آمدي اين روشني را

بروي کوچه پاشيدي و رفتي

کنار من نشتي تا سپيده

ولي چشمان تو جاي دگر بود

و من مي دانم آن شب تا سحرگاه

نگارن را پرستيدي و رفتي

نمي دانم چه مي گويند گل ها

خدا مي داند و نيلوفر و عشق

به من گفتند گل ها تا هميشه

تو از اين شهر کوچيدي و رفتي

جنون در امتداد کوچه عشق

مرا تا آسمان با خودش برد

و تو در آخرين بن بست اين راه

مرا ديوانه ناميدي و رفتي

شبي گفتي نداري دوست من را 
 

نمي داني که من ن شب چه کردم

خوشا بر حال آن چشمي که آن را

به زيبايي پسنديدي و رفتي

هواي آسمان ديده ابريست

پر از تنهايي نمنک هجرت

تو تا بيراهه هاي بي قراري

دل من را کشانيدي و رفتي

پريشان کردي و شيدا نمودي

تمام جاده هاي شعر من را

رها کردي شکستي خرد گشتم

تو پايان مرا ديدي و رفتي

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 7:48 توسط : (zoha ghorbani)
شنبه بیست و چهارم آذر 1386

 


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 7:32 توسط : (zoha ghorbani)
سه شنبه بیستم آذر 1386

 

صدا کن مرا

صداي تو خوب است

صداي تو سبزينه ي آن گياه عجيبي است

که در انتهاي صميميت حزن مي رويد

در ابعاد اين عصر خاموش

من از عطر تصنيف در متن ادراک يک کوچه تنها ترم

بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است

و تنهايي من شبيخون حجم ترا پيش بيني نمي کرد

و خاصيت عشق اين است

کسي نيست

بيا زندگي را بدزديم آن وقت

ميان دو ديدار قسمت کنيم

بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم

بيا زودتر چيزها را ببينيم

ببين عقربک هاي فواره در صفحه ي ساعت حوض زمان را

به گردي بدل مي کنند

بيا اب شو مثل يک واژه در سطر خاموشي ام

بيا ذوب کن در کف دست من جرم نوراني عشق را

مرا گرم کن

( و يک بار هم در بيابان کاشان هوا ابر شد

و باران تندي گرفت

و سردم شد آن وقت در پشت يک سنگ

اجاق شقايق مرا گرم کرد)

در اين کوچه هايي که تاريک هستند

من از حاصل ضرب ترديد و کبريت مي ترسم

من از سطح سيماني قرن مي ترسم

بيا تا نترسم من از شهرهايي که خاک سياشان چراگاه جرثقيل است

مرا باز کن مثل يک در به روي هبوط گلابي

در اين فصل معراج پولاد

مرا خواب کن زير شاخه دور از شب اصطحکاک فلزات

اگر کاشف معدن صبح امد صدا کن مرا

و من در طلوع گل ياسي از پشت انگشت هاي تو

بيدار خواهم شد

و آن وقت

حکايت کن از بمب هايي که من خواب بودم و افتاد

حکايت کن از گونه هايي که من خواب بودم و تر شد

و بگو چند مرغابي از روي دريا پريدند

در ان گيرو داري که چرخ زره پوش از روي روياي کودک گذر داشت

قناري نخ زرد اواز خود را به پاي چه احساس اسايشي بست

بگو در بنادر چه اجناس معصومي از راه وارد شد

چه علمي به موسيقي مثبت بوي باروت پي برد

چه ادراکي از طعم مجهول نان در مذاق دسالت تراويد

وان وقت من مثل ايماني از تابش ( استوا) گرم

ترا سر اغاز يک باغ خواهم نشاند


سهراب سپهري


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 23:29 توسط : (zoha ghorbani)
سه شنبه بیستم آذر 1386

گل من در كجايي ساحل من

 

گل من آشناي واصل من

 

گل من يك نشان پشت يدش داشت

 

همان باشد نشان نايل من

 

نشان ديگرش گلگونه گندم

 

همان لاله جمال مايل من

 

چه ابريشم خصالي بود دستش

 

خصوصا"رو به سردي حايل من

 

دو چشمش قرص ماهي بود زيبا

 

بميرم من برايش شامل من

 

دگر نتوان بگفتن گفتني ها

 

همان باشد مثال كامل من

 

گلم را جويم از دل نزد گلها

 

مگر كايد برم با دل دل من

 

خدايا كن وصالم با جمالش

 

  مگر پويد مرا با قابل من

 

دعا گويم هميشه شاملم را

 

همان وقت نماز عاجل من

 

محم در تكاپو يت بمانده

 

مگر بيند دوباره چل چل من

 

27/5/1383 -  محمدسلطان پور -  مجموعه غزليات گلبن راز

 

 

امروز ظهر همخونه که به خونه اومد یه کتاب دستش بود

 

میگفت: نویسنده ی این کتاب  داخل

 

بانک داشت کتاباشو می فروخت ...

 

یه همکار فرهنگی که برای فروش کتابش خودش شخصا"

 

اقدام کرده بود ...وای براین دنیا...

 

شعر بالا رو از همین کتاب گرفتم و نوشتم...امیدوارم خوشتون بیاد. 

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 23:26 توسط : (zoha ghorbani)
سه شنبه بیستم آذر 1386

 

 

من ديگه خسته شدم... بسکه چشام بارونييه


پس دلم تا کي فضاي غصه رو مهمونيه


من ديگه بسه برام تحمل اين همه غم


بسه جنگ بي ثمر براي هر زياد و کم


وقتي فايده اي نداره..... غصه خوردن واسه چي


واسه عشقهاي تو خالي .....ساده مردن واسه چي


نمي خوام چوب حراجي رو به قلبم بزنم


نمي خوام گناه بي عشقي بيفته گردنم


نمي خوام در بدر پيچ و خم اين جاده شم


واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم


يا يه موجود کمو خالي و پر افاده شم

وايسا دنيا وايسا دنيا من مي خوام پياده شم......

 

همه حرف خوب مي زنن


اما کي خوبه اين وسط؟


بد و خوبش با شما ما که رسيديم ته خط


قربونت برم خدا چقدر قريبي رو زمين


آره دنيا ما نخواستيم دلو با خودت نبين


نمي خوام در بدر پيچ و خم اين جاده شم


واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم


يا يه موجود کمو خالي و پر افاده شم


وايسا دنيا وايسا دنيا من مي خوام پياده شم......


اين همه چرخيديو چرخوندي آخرش چي شد؟


اون بليط شانس داره بگو قسمت کي شد؟


همه درويش همه عارف جاي عاشق پس کجاست؟


اين همه طلسم ...... جاي خوش تو کجاست ....؟


نمي خوام در بدر پيچ و خم اين جاده شم


واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم


يا يه موجود کمو خالي و پر افاده شم


وايسا دنيا وايسا دنيا ............

                               من مي خوام پياده شم......


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 23:13 توسط : (zoha ghorbani)
یکشنبه چهارم آذر 1386

 

خدايا! "چگونه زيستن" را تو به من بياموز، "چگونه

 

مردن" را خود خواهم آموخت. ?

 

*دكتر علي شريعتي*


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 14:15 توسط : (zoha ghorbani)
یکشنبه چهارم آذر 1386

عشق يه مستي يه خماري که وصال و فراق براش مهم

نيست.فقط نفس عمل هستش که باعث مي شه مستي عشق

جاودانه باشه:

همه عمر بر ندارم سر از اين خمار مستي

كه هنوزمن نبودم كه تودردلم نشستي
 
تو نه مثل آفتابي كه حضور و غيبت افتد

دگران روند وآيند وتو همچنان كه هستي
 
چه حكايت از فراقت كه نداشتم وليكن

تو چوروي باز كردي در ماجرا ببستي
 
نظري به دوستان كن كه هزاران بار از آن به

كه تحيتي نويسي و هديتي فرستي
 
دل دردمند مارا كه اسير توست يارا

به وصال مرهمي نه چوبه انتظار خستي
 
نه عجب كه قلب دشمن شكني به روز هيجا

تو كه قلب دوستان ره به مفارقت شكستي
 
برو اي فقيه دانا به خداي بخش مارا

تو و زهد و پارسايي،من و عاشقي و مستي
 
دل هوشمند بايد كه به دلبري سپاري

كه چو قبله ايت باشد به از آن كه خود پرستي
 
چو زمام بخت ودولت نه به دست جهد باشد

چه كنند اگر زبوني نكنند وزير دستي
 
گله از فراق ياران و جفاي روزگاران

نه طريق توست سعدي كم خويش گيرو رستي
 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 13:48 توسط : (zoha ghorbani)
جمعه چهارم آبان 1386
مدل لباس- نظرتون در مورد این پیراهن ها چیه ؟


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 12:7 توسط : (zoha ghorbani)
شنبه بیست و هشتم مهر 1386

 


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 23:1 توسط : (zoha ghorbani)