نوشته هایی از هرمز شجاعيمهر ۲

سلام، در روزگاري كه طبیعت، دامن دامن گلهاي عشق و زندگي را بر بسيط خاك، پهن كرد و هر نفس كه فرو ميدهيم مفرح ذات است و نشاطآور جان، بايد كه قدر بدانيم اين ايام فرخنده را، چرا كه چرخ گردون هيچ عهدي نبسته كه به آن وفادار بماند. هيچ معلوم نيست اين دم كه فرو دهم برآرم يا نه؟ اما با طبیعت بايد زندگي كرد و با نگاه بهاري به آسمان و زمين و كوه و دريا نگريست. اولين آموخته ما از طبیعت، زيبائيست. زمين و زمان سبز و غزلخوان است.
يكي ميگفت: شب در حال رفتن است و ديگري ميگفت: صبح در راهست هر دو آنها درست ميگفتند اما در جمله دوم بارقههايي از اميد و آرزو موج ميزند كه نشاطآور است. براي اينكه زندگي با طراوتي داشته باشيم بايد به دنبال چيزهايي تازه بود. حرفهاي نو و بديع را ياد بگيريم و در زندگي به كار ببنديم كه يادگيري چيزهاي تازه باعث خلاقيت است و وقتي خلاقيت توليد شد، نوآوري هم بوجود ميآيد و بهار زمان خلاقيت و نوآوري است زمان سرمستي و شوريدگي.
بسياري از ما اينگونه تصور ميكنيم كه ستاره شانس و اقبال ما در آسمانهاست و حتما بسيار شنيدهايد كه كسي از سر گله و شكايت بگويد: من در هفت آسمان حتي يك ستاره هم ندارم.
اين كه جاي ستارهها هميشه در آسمانهاست هيچ جاي شكي نيست اما يادمان باشد. ستاره شانس در آسمانها نيست. بلكه روي زمين و به دنبال انسانهاي پرتلاش و با اراده است. به دنبال كساني كه قلبهايي سرشار از عاطفه و عشق دارند و چهرههاي نورانيشان هرگز بدون تبسم نيست. اين جمله را شايد بارها و بارها شنيده باشيد كه: «من همين جوري هستم» يا «من همينم كه هستم» و منظورش اين است كه شما بايد منو همينجوري قبول كنين، بد و خوب با هم و يا بدتر از اين... يعني من نميتونم رفتارمو تغيير بدم و خلاصه كلام با زبان بيزباني ميگه: «بايد منو تحمل كني».
چرا بايد تحمل كنيم، بهار فصل تغيير و دگرگونيهاست. فصل نقطه سر سطر و آغاز عاشقيست. وقتي ميشود زندگي را با عشق اين همه زيبا و دوست داشتني كرد چرا با قهر، دعوا و...
همهچيز فاني است الا عشق كه هميشه باقي است.
ما بايد هميشه به دنبال شادي بگرديم چرا كه غمها چه بخواهيم چه نخواهيم خودشان به سراغ ما ميآيند و ما را پيدا خواهند كرد. امروز را درياب و سرخوش و رندانه به كار دل بپرداز.
زندگي، شوق رسيدن به همان فردائيست كه نخواهد آمد.
تو نه در ديروزي و نه در فردايي
ظرف امروز پر از بودن توست.
زندگي كوتاهتر از آن است كه به خصومت بگذرد و قلبها گراميتر از آنند كه بشكنند. فردا طلوع خواهد كرد، حتي اگر ما نباشيم.
فرزانهاي ميگفت: اكتشاف عبارت است از مشاهده چيزي كه همه اونو ديدهاند و بياعتنا از كنارش عبور كردهاند.
اما مكتشف كسي است كه اونو ديده و به او فكر كرده است. با اين نگاه گفتگوي خار و گل را بخوانيد.
غنچه از خواب پريد وگلي تازه بدنيا آمد
خار خنديد و به گل گفت سلام و جوابي نشنيد
خار رنجيد ولي هيچ نگفت
ساعتي چند گذشت گل چه زيبا شده بود
دست بيرحمي آمد نزديك گل سراسيمه ز وحشت افسرد
ليك آن خار در آن دست خليد و گل از مرگ رهيد
صبح فردا كه رسيد خار با شبنمي از خواب پريد
گل صميمانه به او گفت سلام
ادامه مطلب
لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 16:6 توسط : (zoha ghorbani)